عنوان:
فصل آخر
نوشته ي گيتا گركاني
اطلاعات كتاب :
تهران. انتشارات كاروان. چاپ اول: 1385. تيراژ 2000 نسخه. 240 صفحه. 2600 تومان.
امتياز هاي كتاب :
كتاب به صورت كلي: چهار ستاره از پنج ستاره
طراحي جلد: دو ستاره
صفحه بندي، فونت، كاغذ، كيفيت چاپ: سه ستاره
تناسب بها با كتاب: سه ستاره
پخش كتاب: دو ستاره
فهرست مطالب :
رمان داراي 18 فصل است. فصل ها بر اساس شماره از هم جدا مي شوند.
متن معرفي كتاب:
داستاني كه سرگذشت ما است. جمله اي كه انتشارات كاروان براي تبليغ كتاب انتخاب كرده است. جدا از طرح جلد كتاب – كه واقعا ضعيف است – كتاب تكان دهنده و گيرا است. شايد بتوان آن را با دايي جان ناپلئون ِ ايرج پزشكزاد مقايسه كرد. و البته بايد فرق ها را در نظر داشت: كتاب پزشكزاد زبان طنز و طعنه را برگرفته است. اين رمان، زبان غم و طعنه را. هر دو كتاب فضايي نيمه قاجاري و نيمه مدرن دارند. هر دو داستان روايت خانواده اي ثروتمند – از طبقه ي متوسط به بالا – و از نظر رواني بيمار را روايت مي كنند.
راوي داستان رعنا، زندگي اش در دو زمان براي ما بازگو مي كند: يكي زمان حال كه بيمار است و مثل اكثر افراد خانواده دچار جنون و فراموشي گشته. بايد دارو مصرف كند كه به گذشته نرود، دارو نمي خورد كه به گذشته برود. هر بار از ميان زمان حال غرق در گذشته مي شود و داستان خانواده اش را بيان مي كند. روايت ها پيش مي روند و داستان در زماني شروع مي شود كه پسر وقارالسلطنه ي بزرگ در زمان حال كشته شده. و بلافاصله ذهن رعنا ما را مي برد به مرگ آقاي پيران. مردك مجنون و ثروتمندي كه با وصيت نامه اش خاندان را به صخره گرفته است، كه حتي تا زير شلواري هايش را يكي از محترم ترين افراد فاميل بايد دست بگيرد و بفروشد و خرج خيره كند.
داستان در چرخش هاي زماني دنبال مي شود: همه چيز آرام است: همه چيزي در سيل كشنده غرق مي شود. همه چيز خوب است: همه چيز گند مي شود. دوران كودكي در بزرگ سالي خفه مي شود و راوي دست و پا مي زند كه زنده باقي بماند، كه زنده بماند كه روايت كند. و روايت مي كند: رماني نوشته مي شود، رماني كه پيش روي ما است.
و تا فصل آخر ما را به انتظار نگه مي دارد: فصلي تلخ و غمگين. بسيار غمگين.
سيد مصطفي رضيئي ( سودارو. )
پشت جلد ِ كتاب:
اين قصه ي مكرر عشق است. هر كس خورشيدش را پيدا مي كند، بي اختيار چشم در چشم او مي دوزد و براي ابد در نااميدي غرق مي شود . . . يوسف، خورشيد رعنا بود. رعنا وقتي چشم در چشم خورشيدش دوخت كه هنوز از غروب چيزي نمي دانست . . .
پسر وقارالسلطنه را در حالي پيدا كردند كه روي صندليش مرده و دست هايش به صندلي بسته شده بود. چيزي دزديده نشده بود. همه چيز در جاي خود بود؛ خصوصا رازي كه همه ي اهل خانواده مي دانستند، اما حتا براي همديگر تعريف نمي كردند. چيز ديگري هم در اتاق پيدا شد: دو بسته پاكت قديمي كه از شدت كهنگي، زرد و پوسيده شده بود. يكي از بسته ها پاكت كارت هاي عروسي بود و بسته ي ديگر، نامه هاي يك دختر؛ عروسي اي كه هرگز سر نگرفت و دختري كه قرار بود با او ازدواج كند و نكرد.
صفحه ي اول ِ كتاب:
براي امير فريدون گركاني
كه مي خواست از خاطراتش
و
از خاطره ي خاطراتش فرار كند.
همه ي شخصيت ها، اسامي و حوداث اين داستان تخيلي اند.
هر نوع شباهتي كاملا اتفاقي است.
هر نمايش روزي تمام مي شود. همه ي كساني كه در آن نقش داشته اند، يكي بعد از ديگري مي روند. صحنه خالي مي شود. تماشاگران مي روند و در سالن نمايش كسي نمي ماند. نه بازيگري، نه تماشاگري و نه قصه اي. يك روز هم سالن نمايش را مي كوبند و از بين مي برند. از تمام نمايش ها و قصه ها، زمين بايري مي ماند كه حافظه اي ندارد. سرنوشت زمين باير؟ خدا مي داند. خاك بي حاصل خاطره اي ندارد. و بدون خاطره، جهان وجود نخواهد داشت.
نمايش امشب: داستان وقارالسلطنه و پسرش يوسف.
بازيگران: غايب.
تماشاگران: غايب.
صحنه: متروك.
نه، صبر كنيد. هنوز يك نفر مانده. بازيگري كه تماشاگر بوده. تماشاگري كه در بازي شركت داشته . . .