عنوان:
گرينگوي پير
The Old Gringo
كارلوس فوئنتس
Carlos Fuentes
عبدالله كوثري
اطلاعات كتاب :
تهران. انتشارات طرح نو. چاپ دوم 1383. تيراژ 1500 نسخه. 212 صفحه. 1800 تومان.
امتياز هاي كتاب :
كتاب به صورت كلي: سه و نيم ستاره از پنج ستاره
ترجمه: سه و نيم ستاره
طراحي جلد: سه ستاره
صفحه بندي، فونت، كاغذ: سه ستاره
تناسب بها با كتاب: سه ستاره
پخش كتاب: سه ستاره
متن معرفي كتاب:
آوارگي. جنگ هاي داخلي. ديكتاتور ها. ظلم. قيام. سرزمين هاي بي كران. بدون مرز. امتداد يافته تا دور دست. سكس. و معنا و هدف زندگي. تقريبا تمام درون مايه هاي اصلي رمان هاي امريكاي لاتين را مي توان در اين اثر نسبتا سنگين كارلوس فوئنتس مشاهد كرد.
اين رمان كوتاه داستان نويسنده اي امريكايي را بازگو مي كند كه در زمان جنگ هاي داخلي مكزيك در نيمه ي اول قرن بيستم به اين سرزمين مي آيد تا بميرد. و مي ميرد. داستان را زني امريكايي بازگو مي كند كه اتفاقي در محل حاضر بوده و شاهد تمام اتفاقات.
داستان لحني غمگين و شاعرانه دارد. واژگان و زبان آن سنگين هستند. با اين حال داستان را بسادگي مي توان دريافت. مثل هميشه ترجمه اي خوب به نام آقاي كوثري ثبت شده است. رمان تقريبا مثل خواب هاي هذيان گونه ي راوي است كه هر بار ماجرايي را به ياد مي آورد و تعريف مي كند و چون از سرانجام داستان باخبر است، گويي در حال سرودن مرثيه اي است. و مرثيه اش تنها زندگي و مرگ يك گرينگو ( امريكايي ) را شامل نمي شود، داستان مردم مكزيك مي شود و انقلاب ناكام شان.
سيد مصطفي رضيئي ( سودارو).
پشت جلد ِ كتاب:
امبروز بي پرس، نويسنده سرشناس امريكايي، كه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم با كتابها و مقالات خود جنجالهاي فراوان در امريكا برپا كرده، در سال 1913، در سن 71 سالگي، دل از خانمان و ميهن خود بر مي كند و به سرزمين آشوب زده مكزيك مي رود تا به انقلاب بپيوندد. اگر چه بي يرس چند نامه از مكزيك به يكي از دوستانش در ايالات متحده مي نويسد، ديري نمي گذرد كه رد او در آشوب انقلاب مكزيك گم مي شود و ديگري هيچ كس از سرنوشت او خبري نمي شنود. كارلوس فوئنتس در گرينگوي پير گزارشي تخيلي از سرنوشت اين نويسنده به دست مي دهد.
زمينه اين رمان انقلاب مكزيك است و بر متن اين انقلاب فوئنتس زندگي و سرنوشت سه شخصيت اصلي رمان را تصوير مي كند. اما انقلاب تنها يك بعد اين رمان را تشكيل مي دهد.
صفحه ي اول ِ كتاب:
1
اكنون تنها مي نشيند و به ياد مي آورد.
بار ها و بارها شبح توماس آرويو، زن ِ ماه سيما و گرينگوي پير را مي بيند كه از پيش پنجره اش مي گذرند؛ اما اينان روح نيستند، تنها تمامي گذشته دور خود را فرا خوانده اند، با اين اميد كه او نيز چنين كند و به ايشان بپيوندد.
اما براي او اين كار زماني بس دراز طول كشيده است.
نخست مي بايست نفرت از توماس آرويو را از دل مي شست كه به او نشان داد چه مي توانست باشد، و آن گاه او را از آن چه مي توانست باشد بازداشت.
و توماس آرويو مي دانست كه او هرگز نمي توانست چنان باشد، و با آنكه مي دانست، گذاشت تا او خود اين را ببيند.
آرويو هماره مي دانست كه او سرانجام به خانه بازمي گردد.
اما نشانش داد كه اگر مي ماند چه گونه زني مي شد.
مي بايست دل از اين كينه مي شست. و اين، سال ها به درازا كشيد. گرينگوي پير ديگر آن جا نبود تا كمكش كند. آرويو آن جا نبود. تام بروك؛ شايد آرويو مي توانست كودكي با اين نام در دامنش بگذارد. حق نداشت به اين موضوع فكر كند. زن ِ ماه سيما آن مرد را با خود به سوي سرنوشت بي نام شان برده بود. توماس آرويو ديگر در ميان نبود.
. . .