عنوان:
سور بُز
ماريو بارگاس يوسا
ترجمه عبدالله كوثري
اطلاعات ِ كتاب:
تهران. نشر علم: چاپ اول، 1381. 3300 نسخه. 623 صفحه. 4500 تومان. گالينگور.
امتياز هاي كتاب :
كتاب به صورت كلي: چهار ستاره از پنج ستاره
ترجمه: سه و نيم ستاره
طراحي جلد: سه ستاره
صفحه بندي، فونت، كاغذ: سه ستاره
تناسب بها با كتاب: سه ستاره
پخش كتاب: سه ستاره
متن معرفي كتاب:
آدم ها چگونه در يك ديكتاتوري حل مي شوند؟ چگونه شخصيت ها تمام غرور شان را كنار مي گذارند و در خدمت ذهن شيطاني و اميال ديگران قرار مي گيرند؟ چگونه يك جامعه ي ديكتاتور زده در خود فرو مي رود، و سرانجام واكنشي خشمناك نشان مي دهد؟ و ده ها سوال ديگر كه به داستان آقاي يوسا شكل داده اند.
رمان مثل بيشتر كتاب هاي ديگر آقاي يوسا از شكست زمان، مكان و جريان سيال ذهن براي ساختن ساختاري نسبتا پيچيده براي داستان استفاده مي كند. دختري كه سال ها بعد از سقوط ديكتاتوري به دومنيكن بازگشته تا با پدرش كه او را براي حفظ قدرت در اختيار شهوت ديكتاتور قرار داده ديدار كند، ديكتاتور كه آخرين روز زندگي اش را از ذهن خودش مي بينيم، گروهي كه سعي در ترور او دارند، داستان هاي شان و ذهنيت دانه دانه شان تا لحظه ي مرگ بيشتر شان. رئيس جمهور بعدي كشور و اينكه چگونه قدرت را در دست مي گيرد. خانواده ي ديكتاتور و عكس العمل شان به مرگ او و ماجرا ها و شخصيت هاي ديگر كه داستان را در كنار هم مي سازند. رمان در بين اين ماجرا ها مي گردد و پيش مي رود.
لحن رمان غمگين و تصوير پردازي ها خشن هستند: مخصوصا صحنه هاي شكنجه و تجاوز كه با ذكر دقيق جزئيات در رمان توصيف مي شوند. كتابي كه وقتي به آخرش نزديك مي شوي و فكر مي كني همه چيز تمام شده است در فصل آخر تو را تكان مي دهد: و بعد مي گذارد با چشماني نمناك كتاب را كنار بگذاري و فكر كني چرا انسان ها چنين مي شوند؟
و فكر كني و . . . فكر كني و . . . فكر كني . . .
سيد مصطفي رضيئي (سودارو)
صفحه ي اول ِ كتاب:
روز سور بز، سي ِ ماه مي
روز شادي و عيش مردمه
مي ريزن بيرون همه از خونه
كوچه و بازار پر هياهو، پر همهمه
ترانه اي دومينيكني
1
اورانيا. پدر و مادر چندان لطفي در حق اش نكرده بودند، نامش آدم را به ياد سياره اي در آسمان يا فلزي معدني مي انداخت، به ياد همه چيز مگر زني بلند بالا و خوش سيما با پوست آفتاب سوخته و چشم هاي درشت و سياه كم و بيش غمگين كه از توي آينه به او نگاه مي كرد. اورانيا! واقعا كه چه اسمي. خوشبختانه حالا ديگر كسي به اين اسم صدايش نمي كرد، حالا به او اوري مي گفتند، يا دوشيزه كابرال، يا خانوم كابرال، دكتر كابرال. تا آنجا كه يادش مي آمد از وقتي سانتو دومينگو يا سيوداد تروخيو را (آخر آن روز ها هنوز نام قديمي شهر را به آن برنگردانده بودند) ترك كرده بود، در آدريان يا بوستن يا واشنگتن دي سي يا نيويورك هيچ كس اورانيا صدايش نكرده بود، بر خلاف خانه يا مدرسه سانتو دومينگو كه خواهران راهبه و هم كلاسي هايش اين اسم مضحك را كه از وقت تولد به او تحميل شده بود را دقيق و درست تلفظ مي كردند. ببيني سليقه پدرش بود يا مادرش؟ ديگر خيلي دير است، دختر جان، مادرت توي بهشت است و پدرت محكوم به مرگي تدريجي. هيچ وقت سر در نمي آوري. اورانيا! چه بي معني
. . .