عنوان:
يعقوب كذاب
Jakob der Lugner, 1978
يورك بِكِر
Surhkamp Verlag
علي اصغر حداد
برنده ي جايزه ي "هانريش مان"، جمهوري دموكراتيك آلمان
برنده ي جايزه ي "چارلز وايلون" سوييس
اطلاعات كتاب :
تهران: نشر ماهي. چاپ دوم: 1384. تيراژ 1000 نسخه. 268 صفحه. 3500 تومان.
امتياز هاي كتاب :
كتاب به صورت كلي: سه ستاره از پنج ستاره
ترجمه: سه ستاره
طراحي جلد: سه ستاره
صفحه بندي، فونت، كاغذ، كيفيت جلد: سه و نيم ستاره
تناسب بها با كتاب: دو ستاره
پخش كتاب: دو ستاره
متن معرفي كتاب:
گتو، محله هاي خاص يهوديان، اين نام را بار ها شنيده ايم، در تلويزيون، مقاله ها، كتاب ها و فيلم ها و آهنگ ها. گتو از وقتي مشهور شد كه در طول جنگ جهاني دوم، نازي ها دست به نسل كشي زدند: اردوگاه هاي كار در كنار گتو ها ميليون ها نفر از يهودي ها، كولي ها، اسلاو ها، كمونيست ها، همجنس گرايان و مخالفان سياسي را به كام مرگ فرستاد، آخرين آمار رسمي مي گويد يازده ميليون و دويست هزار تن در سال هايي كه به قول يهودي ها، خدا چشم هايش را بسته بود، كشته شدند كه شش ميليون نفر آنها يهودي بودند.
يعقوب كذاب داستان يك گتو است، داستان آخرين ماه هاي عمر يك گتو در جايي نامعلوم در – احتمالا – لهستان. سال ها است يهودي ها در اين محله ي محصور شده حبس شده اند، راوي داستان اش را با زمينه اي سورئاليستي شروع مي كند، كه چرا درخت برايش مهم است، تمام اتفاقات مهم زندگي اش به نوعي به درخت بستگي دارد، ولي گتو رئاليسم است، راوي را محكم مي كوبد به دنياي واقعي: در گتو درخت ممنوع است. چرا؟ كسي نمي داند. هر نوع گياه و جانور زنده اي جز يهودي ها را بلافاصله نابود مي كنند، يهودي ها را به تدريج.
يعقوب، قهرمان داستان، مردي است مثل مرد هاي ديگر، ترسيده و وحشت زده يك شب گير مي افتد: ساعت هشت شب به بعد بيرون بودن جرم است. مي فرستند اش به قرارگاه امنيتي داخل گتو، آنجا مي فهمد گير يك شوخي افتاده، ساعت هفت و نيم است و هنوز هشت نشده.
توي يك اتاق صداي راديو را مي شنود: خبر از درگيري در شهري حدود چهار صد و خورده اي كيلومتري گتوي ِ آنها.
بيرون كه مي رود – زنده، خدايا كي باور مي كند كسي از قرارگاه زنده بيرون بيايد؟ - داراي يك خبر است، خبري در گتويي كه سال ها است هيچ خبري از دنياي ِ خارج نداشته است: فردا صبح خبر را به همكارش در بارباري راه آهن مي گويد: خبر به فاصله ي كوتاهي پخش مي شود: به همراه يك شايعه: يعقوب راديو دارد.
يعقوب دروغ گو مي شود، چوپان دروغ گويي كه گير هم نمي افتد، با دروغ هايش در مورد جنگ اميد به يهودي ها مي دهد و با اين حربه نويسنده ما را به دنياي سرد، وحشت زده، لبريز از مرگ و گرسنگي گتو مي برد: دنيايي كه اميد در آن وجود ندارد، دنيايي خسته و آزرده، دنياي نا آرام.
تا پايان داستان، با بازي هاي يعقوب پيش مي رود و پر حرفي هاي راوي كه هي ماجرا را تغيير مي دهد، دلش نمي آيد، مي گويد اين راست نبود و راستش را مي گويد. تا پايان . . . پايان چه مي شود؟ روس ها مي آيند؟ روس ها نمي آيند؟
اميدي هست؟ اميدي مي ماند؟ يا . . .
موضوع هولوكاست يا نسل كشي هاي نازي ها اين ماه ها موضوع خبري مهمي در ايران بوده است، زير سوال بردن آن دنيا را وحشت زده ساخت و يك واقعيت را دوباره زنده كرد: دوباره نام هولوكاست در دنياي خبري جهان شنيده شد و اين كتاب، يك تجربه ي يهودي از هولوكاست است، تجربه اي خواندني و ارزشمند، كه چندان مثل فيلم اسپيلبرگ خاكستري نيست، اما چندان رنگي هم در داستان غمگين اش ندارد.
سيد مصطفي رضيئي (سودارو)
پشت جلد ِ كتاب:
يعقوب كذاب درباره ي جنبش مقاومت نيست، شرح حماسه اي از نوعي ديگر است. يورك بكر در اين نخستين رمان خود وقايعي تراژيك و تكان دهنده را با زباني شاد و گه گاه با طنزي سياه به رشته ي تحرير مي كشد. "يعقوب"، قهرمان او، از آن دست مردهايي نيست كه در وصف او گفته مي شود "محكم مثل درخت"، با اين همه بدت نمي آيد هر روز چند دقيقه اي به او تكيه كني. يعقوب درغگويي ست از سر شفقت – ترسويي بسيار شجاع.