نگاهي به رمان بيمار مقيم
مرگ، كسب و كار من است
روزنامه ي اعتماد - چهار شنبه 23 اسفند ماه هشتاد و پنج
ياسر نوروزي
Yassernoruzi@gmail.com
«بيمار مقيم» نوشته «حسين سليماني» رماني است كه به تازگي توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسيده است. داستان، روايت ماجرايي است كه راوي را واداشته تا دست به ارتكاب جنايت بزند و انگيزه قتل، سوال محوري رمان. اين سوال ذهن مخاطب را تا پايان به خود معطوف مي دارد و نويسنده نيز داستان خود را با همين سوال آغاز مي كند؛
«چرا كشتي شان؟ اين سوالي بود كه خيلي ها ازم مي پرسيدند.»
پاسخ، طرح اوليه داستان است؛ راوي سه نفر را به قتل رسانده و حالا حين محاكمه، مرگ را انتظار مي كشد. چيزي كه در اين ميان جنايات او را پيچيده تر مي كند چرايي اين ماجراست.
قتلي كه نه بر كينه يي ديرينه استوار است و نه دامنه نزاعي در آن به چشم مي خورد. حتي قاتل بدون كوچكترين درگيري، ناپدري خود را نيز كشته است و تحليل او از اين جنايات تنها آسوده كردن قربانيان از زندگي نكبت بار آنها است. اما سوال همچنان وجود دارد. اگر چه قاتل در همان ابتدا تمايلي براي پاسخ به اين سوال محوري نشان نمي دهد اما روايت او ناخواسته مملو از انگيزه هاست. راوي از بازگويي اين انگيزه ها مي گريزد و گفته هايش، عكس چيزي كه بدان تظاهر مي كند، تلاشي است براي بازگشايي اين گره. نويسنده نيز در طول داستان با تمهيدات فراوان قصد دارد اين ماجرا را تحليل كند.
يكي از اين تمهيدات، روايت قاتل-راوي است. قاتل از هر چه بگويد، حتي اگر قصد فرار از بازگويي جنايت را داشته باشد ناخواسته متني از خود مي سازد كه مي توان از طريق ظاهر آن به لايه هاي پنهان دست يافت. اينجا دقيقاً متن در جايگاه يك بيمار ظاهر مي شود و مخاطب در هيئت روانكاو. حتي گاهي همانطور كه در رويكردهاي روانكاوانه با آن مواجهيم، اين معادله برعكس مي شود؛ جايي كه دريافت مخاطب بنا بر شاكله رواني او صورت مي گيرد.
با اين تحليل قاتل انگيزه هاي رواني خود را آشكار مي كند و مخاطب با پيش فرض هايي كه دارد به پاسخ سوالات مي رسد. حتي اگر اين پاسخ ها كاملاً شخصي باشد.
گذشته از اين نويسنده با خلوت كردن داستان، يك قدم ديگر به تحليل نزديك شده است.
مقصود از اين خلوت، فقدان اتفاق و كش و قوس داستاني در كار است. در كل رمان شايد تنها نقطه يي كه روايت كمي تنش پيدا مي كند ورود زن روانشناس به سلول قاتل است. نويسنده با مسكوت گذاشتن جريان شكل گيري قتل ها يا وارد كردن بحران بين شخصيت ها، داستان را مشابه ذهنيت راوي ترسيم كرده است. راوي، انساني است كه زندگي بيمارگونه يي دارد. در اين زندگي از هيچ چيز لذت نمي برد و حتي دوست دارد انسان هايي را كه در اين زندگي بي معني گرفتارند، راحت كند. پس داستان نيز بدون درگير شدن در اتفاقات شكلي شبيه ذهنيت راوي پيدا مي كند تا انگيزه هاي قتل هويتي روشن تر بيابند.
از ديگر محورهاي قابل بحث، اضلاعي است كه در داستان هايي با موضوع جنايت ناخودآگاه در ذهن مخاطب شكل مي گيرد. اولين ضلع، معماي قتل است؛ اينكه قاتل كيست و انگيزه او از قتل چه بوده است؟ اما نويسنده قصد ساختن داستان معمايي ندارد بنابراين تكليف خود را با مخاطب همان ابتداي داستان يكسره مي كند و معما را از بين مي برد؛ «چرا كشتي شان؟ اين سوالي بود كه خيلي ها ازم مي پرسيدند.» ظاهر اين جمله سوالي است اما در حقيقت پاسخي است با چندين وجه. اول اينكه راوي قاتل است و دوم اينكه بيش از يك نفر را به قتل رسانده و مورد بعد كه در ادامه داستان، در همان چند سطر اوليه، بدان مي رسيم اينكه قاتل دستگير شده و همه چيز مشخص شده است. پس مفهوم معما از بين مي رود. اما به شكلي بسيار بنيادي تر در لايه هاي فكري داستان باعث نوزايي معمايي ديگر مي شود. درست است كه همه چيز روشن شده اما صحبت چرايي، معمايي ژرف تر است كه در تمام جنايات بشري رخ مي نمايد.
در پايان بايد گفت مفهوم «حرامزادگي»، داستان را در دو سو پيش برده است. وجه اول نقطه قوت است و ديگري ضعف. وقتي روشن مي شود كه راوي با اين مساله درگير است، ماجراي پدركشي او شكلي درست و منطقي پيدا مي كند؛ شايد قاتل با كشتن ناپدري خود قصد دارد انتقام حرامزادگي را از پدري كه هرگز نديده بگيرد؟
اما وجه دوم فضاي داستان است. فضايي كه از يك داستان ايراني انتظار داريم هرگز چيزي نيست كه در «بيمار مقيم» با آن مواجه مي شويم. حرامزادگي راوي نيز اين نقطه ضعف را پررنگ تر مي كند. گويي قصه در جايي غير از ايران شكل گرفته به گونه يي كه برخورد شخصيت ها با چنين معضلي به هيچ وجه قابل توجيه نيست.
با تمام اين موارد «بيمار مقيم» داستاني است محكم كه نقاط قوت آن، چشم را بر نكته هاي منفي مي بندد به گونه يي كه انتظارمان را از «سليماني» به مراتب بيشتر خواهد كرد.