زندگي كردن، فلسفهي مقابله با پوچي / نگاهي به آثار و انديشهي آلبر كامو
سجاد روشني
جشن كتاب / شماره 4 / زمستان 1386
اشتراك جشن كتاب
پي بردن به پوچي زندگي پايان راه نيست؛ آغازي براي زندگي است. كامو در سالهاي نخستينِ دههي بيستِ عمرش كوشيد در خود زندگي پاسخي براي مسئلهي فاجعهآميز بجويد. زندگي را اگر بپذيريم، بهتمامي تجربهاش كنيم و در زمان حال از آن لذت ببريم، چه بسا به توجيه ديگري نيازمند نباشيم. براي واگرداندن وسوسههاي هيچانگاري (نهيليسم) و خودكشي، آيا همين بس نيست كه تا بيشترين حد ممكن زندگي كرد؟ كامو در افسانهي سيزيف توضيح ميدهد كه نه انسان و نه جهان هيچكدام پوچ نيستند. پوچي در همزيستي انسان و جهان نهفته است.
مورسو ضدقهرمان رمان بيگانه شخصيتي بسيار بديع و نو است كه از قيدهاي دوسويهنگري بيرون است. او ميل به زيستن، ميل به استفاده از لحظهها، ميل به ابديت و جاودانگي و ميل به حقيقتبيني و پرهيز از بازي و دروغ را بهشدت تصوير ميكند. كامو دربارهي راستگويي شخصيتش در مخلوق خود، بيگانه، ميگويد: «مورسو از دروغ گفتن سر باز ميزند. دروغ نه تنها آن است كه چيزي را كه راست نيست بگوييم، بلكه همچنين و بهويژه، آن است كه چيزي را راستتر از آنچه هست بگوييم. اين كاري است كه همهمان هر روز ميكنيم تا زندگي را ساده كنيم. مورسو برخلاف آنچه مينمايد، نميخواهد زندگي را ساده كند. مورسو ميگويد او چيست، از بزرگ جلوه دادن احساسهايش سر باز ميزند، و جامعه بيدرنگ احساس خطر ميكند.»
ذهن كامو در آثارش پرسشگر است. پرسشهايي ايدئولوژيك پيرامون مفاهيم زندگي همچون آزادي، تنهايي، صداقت، خوبي، اخلاق، طبيعت و مرگ در سراسر آثار او چه در لايههاي بيروني و چه در لايههاي دروني به ذهن خوانندهي آثارش متبادر ميشود. اين پرسشها با نواي دروني كلمات و روند داستان شديداً همخواني دارد. لحني كه در رمانها
و نمايشنامههايش ديده ميشود،
بسيار اضطرابآور و به سمت مقصدي خطرناك و پرتگاهمانند است؛ لحني كه داستان را روايت ميكند انگار همهچيز را سرابگونه ميبيند.
صداقت و راستي در رمان بيگانه آنقدر خالص و بيغلوغش ميشود كه خواننده و جامعهي درون داستان را به احساس خطر واميدارد. چطور ميشود انسان كسي را بخواهد، چون او ميخواهد حاضر به ازدواجش شود، ولي او را دوست نداشته باشد و اصلاً در مقابل اين سؤال كه چون مرا دوست داري پس آيا حاضري با من ازدواج كني، ارتباط معنايي نبيند. به نظر ميرسد همهي اينها از اين نشئت ميگيرد كه روسو معتقد است در سرنوشتش توفيري ندارد. مورسو در لحظهلحظهي داستان عشق، دوست داشتن، عادت كردن يا هرچه اسمش باشد را درك ميكند و ميبيند، ولي در سرنوشتها بيتأثير مييابد.
در بيگانه عشق مورسو به ماري، عشق به مادرش، عشق مادرش به پرزِ پير، سالامانو به سگش در حد زن مردهاش همه و همه بهوضوح اين مفهوم را ميرساند كه عشق و دوست داشتن جزء لاينفك زندگي است؛ ولي آنچه از نظر او مهم است خود زندگي، آزادي انسانها در آن و سرنوشت ما آدمهاست.
با اين صداقت، مورسو در بين آدمهاي اطرافش احساس زيادي بودن ميكند؛ حتا در دادگاه، اطرافيان را تا هنگام دانستن نامها و جرمها بازنميشناسد. او روحش احساس دارد (نه احساسي رمانتيك) و بهواسطهي آن تمام اين تحولات را در آن ميبيند. غرق شدن در اين روحيات و حسيات كه با سرماي جسم از آن خارج ميشود گواه اين مطلب است. او صادق و راستگوست. مثل بقيه روح خود را فريب نميدهد. حتا زماني كه مجرم است باز هم به عيسي و به خدا رو نميآورد. بلكه در برابر فشارها و ملاطفتهاي دلالانهي كشيش زندان چيزي در درونش ميتركد. و اين دمي آگاهانه است كه در آن روسو ارزش زندگي را ميفهمد. روسو
تازه هنگام مرگ، ارزش زندگي را درمييابد و ميفهمد چرا مادرش در آن آسايشگاهي كه زندگيها در آن خاموش ميشد
نامزد گرفته. مورسو و مامان تازه به ارزش ازسرگيري زندگي آن دم كه مرگ را حس ميكنند و گريز از آن بيحاصل است، پي ميبرند. و آنجاست كه خود را سعادتمند ميدانند و زندگي را برادرانه در آغوش ميكشند.
مورسو ضدقهرماني آرمانگراست. بهعنوان نمونه اين جمله در طاعون كه ميگويد: «با وجود اينكه گاهي از آن راضي ميشد، به اين نتيجه ميرسيد كه اين جمله هنوز عين واقعيت نيست»، بيانگر نوعي از آرمانخواهي روح انسان است. يا به كشيش زندان ميگويد نميداند چه چيز برايش جالب است، ولي ميداند چه چيز برايش جالب نيست. تنهايي و فردگرايي و ابتلاي او به چيزي كه در عصر رمانتيسم «بيماري قرن» نام داشت، او را قهرماني رومانتيك نشان ميدهد. ولي درست به دليل همان آرمانگرايي (كه رومانتيكها در مقابله با كلاسيكها فاقد آن بودند) و از سوي ديگر به دليل همان گفتهي آغازين اين مطلب كه پوچي زندگي را آغازي براي زندگي ميداند، از رومانتيكها فاصله ميگيرد. آلبر كامو اگزيستانسياليست هم نيست. بعد از انتشار بيگانه، اگزيستانسياليستها و بهخصوص ژان پل سارتر او را همبينش خود خطاب كردند. بيگانهي كامو در نتيجهگيري پاياني در نقطهي مقابل ديوار سارتر قرار دارد. در پايان بيگانه، قهرمان زندگي را با همهي هيچيها و پوچيها دوست ميدارد و با اعتقادي راسخ و خياموار به زمان حال، آن را پي ميگيرد. ولي در پايان داستان كوتاه ديوار، قهرمان با نيشخندي زهرآلود به زندگي و مرگي كه از آن جسته است، مينگرد. كامو در افسانهي سيزيف دليلهايش را بر دروغ دانستن نتيجهگـيـريهاي اگزيستانسياليستها پيش ميكشد. با اين حال كامو به دليل بيزارياش از انتزاعيات فلسفه به دليل پويش هشيارانهاش در عرصهي تجربهي بيميانجي خويش و به جهت دلمشغولياش به مضمونهايي چون تنهايي و آزادي و مسئوليت آدمي در جهاني كه از توضيحهاي سنتي روگردان شده است، به آن جريان گستردهي انديشه و احساس وجودي (اگزيستانسيل) كه گوياي صفت شناسانندهي روزگار ماست تعلق دارد.
آدم اول، داستان نيمهتمام كامو، كه به نوعي زندگي خودنوشت او نيز به حساب ميآيد، كتابي است كه از سهـ چهار نسل روايت ميكند و رمان صد سال تنهايي را به ياد ميآورد. گذر زمان، يادآوري خاطرات دوران كودكي، شاديها و بازيهاي بچگي، لحني گذرا و سرانجام در پس همهي اينها پوچي. فاني بودن و غم و يأس فلسفي. نوعي بيهدفي و بيثباتي دنيا و زندگي در وراي آن لذتها ساختار اين اثر را شكل ميدهند. خود كامو در پايان آدم اول ميگويد جايي نيست كه در آن زيبايي نميرد و كسي پير نشود. جهانبيني او براي خوانندگان در همهي نسلها باري سهمگين دارد. پذيرش نگاه كامو در عين حال كه صادقانه است، مستلزم انكار بسياري از مفاهيم دستساز بشر است. چطور بدون اميد به آينده ميتوان به زندگي ادامه داد؟ پس در اينجا مفهوم «هدف» چه تعبيري پيدا ميكند؟ با اين حال زيباييهاي زندگي در حال، نه حال بي قيد و بند، بلكه حالي كه در آن هر دم مالامال از وجدان و اخلاق است در آدم اول رخ مينمايد. شكار در كوهستانها و دشتهاي حومهي الجزيره، بادهاي خنكي كه با خود بوي دريا و ماهي را به همراه ميآورد، تابش آفتاب سوزان الجزيره كه در داستانهايش عامل وسوسهگري است، بوسه، دراز كشيدن روي سواحل خنك و آفتابزدهي الجزيره، نگاهي از بالا به رفت و آمد بيهودهي ترامواها و مسافران انبوه آن، ماهيگيري، و سادگي و بيخبري انسانهاي اطراف خود را در چهرهي مادر ژاك كه نه تيپ ميزند و ميفهمد عشق يعني چه و نه اشتياق به ديگري يعني چه و نه از سينما و بورس سردرميآورد، بيان ميكند. در آنجا كه مادر ژاك در حين تماشاي فيلم از روي لباسهاي بازيگران و سبيلشان در مورد خوب يا بد بودنشان قضاوت ميكند، به صداقت و راستگويي نويسنده در نماد كودكي ژاك كه به سر كار رفته و نميتواند به كارفرمايش بابت دليل انصراف از كار دروغ بگويد، بار ديگر ميتوان انديشيد.
در پايان آدم اول بنبست ادراك ميشود. بنبست زندگي كه آينده، عشق، صداقت، زيبايي، خواستن و دوست داشتن، همه و همه فاني و زودگذر تلقي ميشود. انگار كه بخواهد به خواننده بگويد: همين است ديگر. حالا چه ميخواهي بكني. پس با تجربهي بيواسطه و راستگويي زندگي كن.
يكي از ويژگيهاي اين نويسندهي الجزايريالاصل قدرت تحليل اوست كه از منطق عميق، قوهي استدلال، مغز رياضياتي و تخيل گسترده سرچشمه ميگيرد. كامو بر سر موضوعاتي كه به نظر ما شايد بياهميت جلوه كند، چنان حساب دو دو تا چهار تا ميكند كه با خود ميانديشم يك مسئله چقدر ميتواند بُعد داشته باشد. اين مسئله در ميان آثار كامو در دو جا بهوضوح ديده ميشود: يكي در اواخر رمان بيگانه كه مورسو با خود بر سر كنار آمدن با حكم اعدامش درگير است. آنقدر اين مسئله از ابعاد گسترده و عميقي برخوردار است كه وقتي خواننده آن را مطالعه ميكند از دنياي خارجي مغفول ميماند. و زماني كه كشيش زندان براي صحبت با او ميآيد تازه احساس ميكند از افكاري فرازميني بيرون آمده است. ديگر در طاعون كه پس از مرگ تارو، دكتر ريو (كه بعدها اعتراف ميكند خود نويسنده يعني كامو است) با خود ميانديشد و طاعون و زندگي و جريانات به وجود آمده را تحليل ميكند و آن سؤال اساسي كه ريو از خود ميپرسد: «اگر تارو باخته بود چه بردي نصيب او شده بود؟»
بردن در ديد كامو عبارت است از زيستن، تنها با آنچه انسان ميداند (معرفت) و آنچه به ياد ميآورد (خاطره) و محروم از آنچه آرزو دارد. زندگيهاي بدون آرزو چقدر عقيم است. تارو و ريو هر دو انسانهايي مقدس كه ريو براي سلامت انسانها نگران بود و تارو براي تقدس انسانها و كشيش پرپانلو براي رستگاري آدميان. شنا كردن تارو و ريو نماد لذتي عميق را دارد و اين لذتي است در كنار همهي آلام و وقوف به آنها.
كامو لذت واقعي را در دل طبيعت ميجويد. چون طبيعت زنده و پوياست و خود كامو هم به دنبال زنده و پويا بودن است. باد در ديد او نماد آزادي، آفتاب نماد وسوسه، دريا نماد لذت و باران دربرگيرندهي لحظات حساس و افشاكنندهي حقايق است.
سقوط نيز پردهبرداري بيپردهاي از زندگي و انسان است. ژان پل كلمانس، قاضي زبردست و قابل احترامي كه از موقعيت اجتماعي خوبي بهره ميجويد و حامي بيترديد نيكي است روزي در پشت خود خندهاي را ميشنود. اين خنده فرياد انسانهايي است كه به مقام رفيع و جايگاه او ميخندند. خنده بر انساني كه هرچه را اراده كند به دست ميآورد. از اينجاست كه كلمانس درمييابد هرچه كرده نه براي نيكي و خدمت و مردم، بلكه براي ارضاي تمايلات دروني خويش بوده است. تمايلاتي كه در رأس آن عشق به خود و ستودن خود قرار دارد. رمان به عرصهي اگزيستانسياليستي پاي مينهد و تمام ارزشهاي آدم را به شكبرانگيزترين شكل ممكن زير تيغ خودپسندي ميكشاند. هر عمل انسان ناشي از محبت او به مخلوقات ديگر نيست، كه انگيزهاي است براي حب ذات و ارضاي قويترين نياز انسان كه همان عشقورزي به خود است. قاضي تصميم به برملا كردن اسرار با زبان زخمدار و گزنده ميكند و در جايي اعتراف ميكند كه «مرا براي افراطكاريهاي شبانهام كمتر سرزنش ميكردند تا براي تحريكات زبانيام.» آنگاه اين حقيقت فاش ميشود كه همهي ما مقصريم و بايد محاكمه شويم. و مردم براي گريز از محاكمه شدن مدام پيشدستي كرده و محاكمه ميكنند. كلمانس تا قبل از شنيدن صداي خنده و تا قبل از خودكشي آن زن در رودخانه محاكمه ميشد. او اين حقيقت را يافت و مصمم شد با تلخزباني و منفور كردن خود، خويشتن را از محاكمه رهانده و ديگران را به ميز محاكمه بكشاند.
در اين ميان به ظريفترين وجه، مسئلهي عياشي و الكل مطرح ميشود. كامو از بازي و دروغ سخت بيزار است. از ابراز عشق ساختگي براي به دست آوردن زن هم متنفر است. اما بايد بازي كرد. و اين عياشي است. مجبوري براي به دست آوردن عياشي دروغ بگويي و ژان اين كار را ميكند. به اين اميد كه زخمها را بپوشاند. چون نياز دارد ديگران را دوست بدارد و ديگران هم او را. اما او ديگران را خسته ميكند و ديگران هم او را. «خارج از لذت، زنها حوصلهي آدم را سر ميبرند و من نيز حوصلهي آنها را سر ميبرم.» و اينگونه درمييابد كه آدم عياشي هم نيست. توصيف كامو از عياشي چنين است: «عياشي بهخوبي جايگزين عشق ميشود، خندهها را از ميان ميبرد، سكوت را باز ميآورد و مخصوصاً جاودانگي ميبخشد... روح بر سراسر زمان حكم ميراند، درد هستي براي هميشه به
آخر ميرسد.»
همهي اينها براي التيام زخمهاست. زخم انسان بودن، زخم زندگي و زخم ندانستن. تمام اين شكها و زخمها زماني از ميان ميرود كه ما از ميان رويم. هنگامي شك در نظام هستي رفع ميشود كه ديگر نيستي. هستي چنين است. گنگ و مبهم، نه ميتوان ايستاد و نه خوابيد. بايد خميده ادامه داد. ما هر روز با خميدگي، با عدم ايستادن و خفتن، با ياد مرگ، با محاكمه شدن، با ابرانسان شدن روي پايههاي سست اگزيستانسياليستي محاكمه ميشويم. ما در دادگاهي كه نميدانيم به چه دليل، محاكمه ميشويم. و همهي بار سنگين آزادي را با صليب خويش ميكشيم. همه محكوم به مرگيم. دير يا زود. كيفر اين است. همين زنده بودن بيدليل. و همين مرگ در انتهاي زندگي. پس نبايد در انتظار كيفر الاهي بود. انسان در عرق احتضار به رستگاري نايل ميشود. در آن هنگام است كه انسان از تقصيرات و گناهانش تبرئه ميشود، زيرا ديگر دليل اين محاكمه و اين بازي را ميفهمد. و كامو بهخاطر همين ندانستن مسيح را دوست دارد.
چرا كه او هم انسان بود. او هم تقصيركار و غيرمافوق بشر. و او هم بر اين
بيعدالتي هنگام احتضار فرياد كرد. و
كامو عاشق اين فرياد است. پس به مسيح عشق ميورزد.
ما همه تنهاييم. در دادگاهي كه همه محكوميم چقدر مسخره است كه يكديگر را محاكمه كنيم. همه دستهجمعي بايد كه اين قصور و گناه، اين مجرم بودن و محكوميت را با خود ببريم. ولي مرگ هركدام از ما تنهايي است. ناگهان اين گونه است كه تصوير ژان پل كلمانس، تصوير ما و انسان معاصر را به خود ميگيرد. كامو براي آيندهي ما نويد بردگي را ميدهد ولي براي امروز فراموشي التيامبخش است. زيرا فراموشي توأم با آزادي است. در اين بازي هركه خويش را مقصرتر بداند آزادتر و كمقصورتر است. كامو همهچيز و همهكس را به تيغ بدبيني واقعبينانهي خود ميكُشد. هستي و زمان و انسان و نظام خلقت و عمل را به انتقاد ميكشد كه خود را اصلاح كنيم. و اين نتيجه را ميگيرد كه حالا كه همه به يك درد مشترك دچاريم نيكي به هم لذت است. ايثار و از خودگذشتگي مقدس است.
رازي را كه كامو در پايان فاش ميسازد اين است كه يادمان باشد اگر روزي ابرانسان شديم، اگر بعد از آن صداي خندهاي و يا فرياد زني ما را بيدار كرد و پس از آن اگزيستانسياليسم و مسيحيت را گذرانديم و از پس مهها بيرون آمديم و بر قلهي دنياي امروز صنعتي، بر بام دنيا، بر آمستردام و به ميخانهي مكزيكوسيتي، پاي نهاديم، آنجا مردي است كه زودتر از ما اين راه را رفته و منتظر است تا كسي نيز به نزد او برسد؛ آنگاه ميتواند در وجود او عشق ورزيدن به خويش را متجلي كند و براي او پيغمبر باشد. باور كنيد آقاي عزيز، دوست عزيز، هموطن عزيز (عباراتي كه خود كامو آنها را به كار ميبرد)، اينگونه است.